!!!!!!!!عشقولانه تا حدودی ممنوع!!!!!!!!

شعله ای در وجودم فروزان .... و ته ذوقی بر سر انگشتانم .... و لبخندی بر روی لبانم -خب ربطی نداشت این-

الان ساعت ١۶:٢٠ دقیقه ی بعد از ظهر روز ٢٨ اسفنده. یه چیزی حدود ٣۴ ساعت و ٣٠ دقیقه ی دیگه تا شروع سال جدید.

سال ٨٩ مثل برق گذشت. تک تک لحظه لحظه هاش جلوی چشمامه. انگار همین دیروز بود که نشستم جلوی کامپیوتر و در حالی که با شیرین حرف میزدم  وبلاگ رو برای آخرین بار تو سال ٨٨ آپ کردم...

سال ٨٩ چه زود رفتی!

به عقب که برمیگردم، می بینم سال ٨٩ سال نسبتا خوبی بود. بهتر از ٨٨، خیلی بهتر از ٨٧...

تو این سال از دلِ شکسته خبری تبود. یاد گرفتم که زود دل نبازم، زود وابسته نشم، محکم باشم و نذارم هر مشکل کوچیکی به راحتی تحت تاثیر قرارم بده.

تو سال ٨٩ من یاد گرفتم که واسه خواسته هام بجنگم، زود وا ندم، انقدر بایستم و مقاومت کنم تا بهشون برسم.

تو این سال یاد گرفتم که قدر خودمو بدونم. بدونم که چقدر ارزشمندم، به آسونی خودمو کوچیک نکنم.

امسال من خیلی بهتر شدم. خیلی به "مهرناز" ایده آلم نزدیک تر شدم. خیلی...

امسال من یاد گرفتم به دنیا لبخند بزنم و دنیا هم متقابلا به من لبخند زد: موفقیت های زیاد، چه تحصیلی چه جدا از اون، TA شدم! کلی دوست جدید و مهربون، برکت زیاد، برف و بارون فراوون... و شاید بتونم بگم یه عشق جدید...

یه چیزی بهم می گه سال ٩٠ حتی از ٨٩ هم بهتر و پربارتر خواهد بود...

امیدوارم...

خدای خوبم، تو می دونی که چقدر دوستت دارم، ممنونم از اینکه تو سختی ها تنهام نذاشتی، چشمامو رو به واقعیات باز کردی . منو تو مسیر درست قرارم دادی.

ممنونم واسه همه ی نعمتات. واسه اون برف قشنگی که امسال چندبار همه جا رو سفیدپوش و قشنگ کرد. ممنون واسه ی خانواده ام. واسه ی دوستایی که سر راهم قرار دادی. ممنون واسه ی آدمی که امیدوارم در آینده نقش مهمی رو تو زندگیم ایفا کنه.

ممنون واسه همه چیز...

خدایا تو این سال جدید بازم تنهامون نذار، کمکمون کن که امسالو خیلی بهتر از پارسال شروع کنیم، خیلی بهتر به پایان برسونیمش. کمکمون کن که آدمای بهتری باشیم، کارای خوب بکنیم، به تو نزدیکتر بشیم. کمکمون کن که هیچ وقت فراموشت نکنیم...

امیدوارم تو این سال جدید به هرچی می خواین برسین. واسه فرناز منم دعا کنین که امسال کنکور قبول شه.

سال نو پیشاپیش مبارک!

 

پی نوشت: آپ نوروزی رو الان کردم چون فردا ممکنه سرم شلوغتر از اونی باشه که به نت گردی برسم.لبخند

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهرناز نظرات ()

دقیقا یه ماه از آخرین باری که من آپ کردم میگذره. می دونم مدت زیادی بوده ولی خیلی سرم شلوغ بوده.نگران دانشگاه شروع شد و ما هم بالاخره مجموعه ی تئاتر شهر رو برای پروژه ی نقد بنا انتخاب کردیممژه

دیگه دیگه، آخر جلسه ی دوم کلاس زبان تخصصی استاد از من خواست که دستیارش بشم!عینک از خود راضیخیلی متعجب و در عین حال خوشحال شدم مخصوصا چون روی یکی از پسرامونو که توی درس زبان عمومی سوگلی استاد (استاد زن البته!!!) بود کم کردم و ثابت کردم که خیلی ازش بهترم!نیشخند

مامان هم از شادی من کمال استفاده رو برد و دو روز تعطیلیمو به تمیز کردن دیوارای نشیمن و سالن پذیرایی و آشپزخونه گذروندم!چشم البته ناگفته نماند که  من و مامانم دوتایی از بودن کنار هم کلی لذت بردیم و اوقات خیلی خوبی رو کنار هم داشتیم!مژهقلب

بیشتر بعد از ظهرها هم با دوستم از دانشگاه که تو ولنجک باشه تا میدون ونک رو پیاده طی کردیم.نیشخند در طول راه از همه دری سخن به میون می آوردیم و گشت و گذار می کردیم و دیر به خونه می رسیدیمزبان

البته همش اتفاقای خوب نبود. کسی که برام ارزشمنده داغدار برادر جوونش شد. گریهوقتی بعد از دو هفته دوباره دیدمش دلم شکست از دیدن این همه غمی که رو دوشش بود. غمم گرفت...

بعدشم که تولد فرناز بود. فقط من بودم و خودش و مامان و داداشم. بابام که مثل همیشه تو ماموریت بود.لبخند

دلم واسش یه ذره شدهدل شکسته

این بود خلاصه ی ماجراهایی که تو این یه ماه واسمون رخ داد. نیشخندشرح مصیبت بمونه واسه بعد.زبان الان دیگه نمی دونم چی بنویسم.نگران ولی واسه تحویل سال حتما یه آپ می ذارم.چشمک

فرناز هم سلام میرسونهلبخند

راستی سایه جون دستت بابت هدیه ی قشنگت درد نکنه.قلبماچ فرناز خیلی خوشحال شد.

خب دیگه ما فعلا بریم. زودی برمی گردیم. تا آپ بعدی

بای!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط مهرناز نظرات ()

silwammmmmmmmmmmmmmm!!!!!!!!!!!

chitmalin?s 

ههه  معلوم نی وقتی ببینین من آپ کردم چقدر شاد میشین... دیگه این وظیفه ی بزرگم رو دوش منه..هاها

باووووووووووو به نظرم مهرنازم همچی بدک اپ نکرده بود همه گفتین فرناز ..فرناز...هه..فقط نمیدونم من که خودم هیچ وقت اونو اینجوری ندیده بود...یه ذره زیادی شاد میزد..مشکوک بودا...هاها

 

خوب ما رفتیم مشهد برگشتیم... مسولیننن قطارو هتل خودکشی کردن... هه تازه رفتم یه پوشیه هم خریدم...خیلی شاد بودم کلا.... دیگه اخرش داد همه در اومد...البته من که اروم بودمم... کاری نمیکردم... میخواستم دچار تحول شم که ..هههه

 

آقاااا بسه دیگه بیشتر از این حسم نمیاد... زیاد سرحال نیستم.... یه چیزی از خدا میخوام دعا کنین بهم بده اگه نده من کلا میرم توو استند بای... خوب ابجیاداداشا ...عزت زیاد... مخلصیم...

 

پ.ن: به مناسبت چپ نشدن قطار قالب وب و عکسو عوض کردن سبیه ی بنده... ههههو....حالشو ببرین ...خوشتونم نیومد نیومد برین مستقیم تو دیوار.... 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

سیلومک!!!!!!!!!!!!!

چطورین؟؟؟؟؟؟نیشخندعینک

هاها باور کنید خودمم! فرناز نیست رفته مشهد ولی از اونجا که شخصیت تاثیرگذاری داره من این جوری شدم.مژهزبان

امروز حوصله ام سر رفت، رفتم وبلاگ گردی، وبلاگ کیمی رو دیدم. همین طور دیدم متینه وبلاگ زده جوگیر شدم بیام اینجا یه گرد و خاکی بتکونم و این وبلاگم آپ کنم.لبخند روح فرنازم شاد شه.چشمک

خب. چطورین؟ اوضاع احوال چطوره؟از خود راضی

ما هم خوبیم. میگذره. فرناز که مشغول خر زدن واسه کنکوره و الانم دو روزه با مدرسه رفتن مشهد که هم یه آب و هوایی عوض کنن هم دست به دامن امام رضا بشن!چشم

منم که ترم 3 رو با موفقیت تموم کردم و هفته ی پیش کلاسام واسه ترم جدید شروع شد. ما هم مثل بچه های خوبِ تک بعدی و دانشجویان واقعی دانشگاه شهید بهشتی از اول هفته سر همه ی کلاسا تشریف بردیم.یول استاد طرحمون که کلی ذوق زده شد و به همین مناسبت دو روز کامل از ساعت 8 صبح تا 5 بعد از ظهر واسمون یک نفس سخنرانی کردخمیازه و ما رو به دنبال بنایِ معاصرِ کوچیکِ موجود در تهرانِ ترجیحا شاهکار نباشه یِ مدارک موجود واسه پروژه ی نقد بنا فرستاد! ابله(تونستی همشو یه نفس بخونی؟مژه)

نصف کلاسای دیگه هم که تشکیل نشدن یا ما پیچوندیم.نیشخند

البته جالبترینشون کلاس زبان تخصصی بود که استادش از روز قبل تو دانشکده رژه می رفت و وقتی ما نیم ساعت بعد از ساعت رسمی تشکیل کلاس ازش پرسیدیم "ببخشید استاد احیاناً قصد ندارید بیاین سر کلاس؟" جواب داد: "نه امروز کلاس تشکیل نمیشه"تعجب و ما هم بعد از مقادیر زیاد فحش دادن به خودمونکلافه تصمیم گرفتیم که برگردیم خونه!

بقیه ی هفته هم اتفاق خاصی نیفتاد!نیشخند

فعلا همین باشه تا بیایم سر آپ بعدی

تا بعد

فعلا

(به قول فری: زت زیاد!)

 

پ.ن: امروز فیلم Black Swan با بازی ناتالی پورتمن رو تماشا کردم. خیلی محشر بود! حتما ببینید!چشمک

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهرناز نظرات ()

siloOoooOoom melattttttttttttt

chitoOoOrin?

سلام ملت خوبین؟ الان عصبانسم در حد لالیگا.. اقا ال کلاسیکو رو دیدن رئال سوراخ شد...

هه

میخام بزنم فک این کامپیوترو اینترنتو بیارم پایین سومین بار دارم این متنو تایپ میکنم خسته شدم اخه...... بزنم"....." ای"......" بهش!!!!!!!!!!!!!!!! اینا فحش بود لطفا فکر خوب نکنید...

انقد خسته ام... تازه از کتابخونه اومم شبیه عقب مونده ها رفتم کل کتابخونه های دورو برو اباد کردم.. یعنی توشون ثبت نام کردم عکسم همه جا پخشه ایشالا تا چند وقت دیگه در اینترنت به دیدین عکس اینجانب نایل میشوید

چقدر امسال سال بعدیه البته من اصلا استرس ندارما.. نمیدونم چرا.. غصه ام شده....هههه دوستام خودشونو"..." دادن اما من ریلکسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس....خددا عاقبت ما رو به خیر کنه..

مهرنازم خوبه...  متاسفانه البته... اخه موقع ترو ر اون دو تا استاد تو دانشگاهشون حضور نداشته.... و ما رو از شانس شنیدن مرثیه و خوردن حلوا و خرمای گردو دار  محرم کرد... و نامرد حجتی نشد به یه بهانه ای فامیل دور هم جمع شه و دیدارها تازه شه... هی خدا  اگ ه ما شانس داشتیم اسممون شمسی بودددددددددد

خب دیگه باس برم اومدم همین چرتو پرتام نوشتم وب سوسک برنداره.. من صادقانه اعتراف میکنم از سوسک میترسمم..خنده داره نه؟؟؟؟؟؟ هههههههههههه

خب ملت 4 کر هتونم.. مخلصیبم.. قربون تک تکتون...... عزت زیاددددددددددددددددددددد

 

پ.ن: پویا دارم واست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن: قلیون با طمع پرتقاله خیلی مزخرفه.. اصلا صفا نداره..  مثه من گول نخوریدددددددددد...روم سیااااااااااا عهعههههههههههههههه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٠ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

siloOoooOoom melattttttttttttt

chitoOoOrin؟?

خو سلام ما بلاخره اومدیممممممممممممممممم.... قدوم مبارک را ذاشتیممممممممم.... خو دیگه کس دیگه ای م جز خودم نمیاد وبلاگم.. اما اینم یه طورشه دیگهه.... فک کنم دیگه تا چند وقت دیگه خودم تنها با خودم حال کنم تو وبو مهرناز بیاد نظر بزاره !!!! هه

مهرناز که درگیر دانشگاهو امتححانات رانندگیه.. بیچاره ابجیم.... خواب به چشاش نمیاد البت از اون ور..

میدونی از اینا بگذریم اومدم اینجا حرف دلمو بزنمم حرفی که بچه سرخوشیو مثه من میبره تو لک... وقتی درد مردمو میبینی خودتم باهاشون درد میکشی.. دلت میخواد دنیا رو عوض کنی.... دلت میخواد  همه چی بیفته رو روال... همه چی  درس شه.. اما این فقط در حد یه خواستنه... کاش میشد عملیش کرد.. وقتی میبینی دختری که هم سن توهه مجبوره دس به هر کاری بزنه واسه زندگیش درد میکشی.... دوس داشتتی کمکش میکردی.. اما خیلی وقتا میگی من که نمیتونم کاری بکنم... بیچاره دختره.. و از کنارش  میگذری......

این خود منم....  میبینم.. عذاب میکشم اما میگذرم.. مسخرس... حالم از خودم به هم میخوره.. چون هیچ کاری نمیتونم انجام بدم جز اینکه براش ارزو کنم.............همین

بچه ای رو میبینی که کنار خیابون خوابه... روی چرخ دستیش که باهاش اشغالو این ورو اونور میبره.. بعد میگی اخی.... اما هیچ کاری نمیکنی........ شاید فوقش یه پول خرد تو جیبتو بذاری کنارش.. اما اون پول نمیخواد اون سهمشو از زندگی میخواد...

 

نمیدونم این چه دردیه... من که یه جز کوچیکم... دلم میخواد عوض کنم... اما یکی باید دستمو بگیره.. اما وقتی همه فقط خودشونو میبننو هر کی فقط به فکر گرم کردن دستای خودشه...  نچ  هیچکی دلش نمیخواد چنین کاریو کنه...

این دنیاس.. این زندگیه.. میشه عوضش کرد.. اما  وقتی باورش داشته باشی... داستان عوض میشه

 

 خو دیگه زیاد حرفیدیم.. به فیسم نمیاد هههه..  قربون مرامتوننننننننننننننن

عزت زیاد ملت....  یا حق

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

سیلومممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

زندگی چقد ارومههه..... من چقد خوشحالمم اما دارم از استرس ضعف میکنم.. دیگه کنکور نزدیکه.... منم که متوهم.... از الان رفتم تو توهم دانشگاهو رشته..

نیکی خانومم بزرگ شده لپ در اورده..انقد نمک شده ادم میخواد درسته قورتش بده...دیگه این بچه ها بزرگ میشنو ما پیر میشممممممممم....ما پیر میشیم بعد میمیرمووو هههه..

خوب چرتو پرت گفتم.. اصلا نمیدونم چرا حس ندارم  بیامو اپ کنم... سخته.. اینکه بخوای بشینی فک کنی چی بنویسی

 

.....

راستی تولد مهرناز جونم بودددددددددداا اما من نیومدم اپ تولد ککنم براشششششششش   چقدر من خواهر خوبیم خدا...

 

چند روز داشتم از مدرسه برمیگشتیم با رفیقم خدااااااااا یهووو یه معتاد دیوونه اومد تو چشای من زل زد گفت سیگار میکشی؟ نمیدونم چهره ی معصوم منو ندید که چنین چیزی گفت.... ررفیقم کههه ترسیده بود شدید....

 

نمیدونین  انقد دلم میخواد دانشگاه تهران قبول شم......  خیلی باحاله بچه هاش تخسن... اینجوری دانشگاه حال میده...

ای خدا نیدونم چی بنویسم.... خیلی مسخرس که یه جا بشینی هی درس بخونی به دور از زندگی طبیعی انسانی..بعد اخرش استادتون برگرده بگه رتبه های پایین واسه بچه های تیزهوشان و انترژی اتمی..اخه  تضعیف از این بالاتر....

 

از اینا بگذریم............................ چند وقتیه هرکی دورمه ناراحته..دلش پره از زندگی... فک میکنی یه بدبختی نازل شده از اسمون چسبیده بیخ گلوی خودش... دلم نمیخواد اینطوری باشه.. میدونی وقتی زندگی رو نگا کنی خلیی چیزای خوشگلم توش میبینی...فقط نمیدونم چرا بعضیا تا یه خار میره تو پاشون سریع  ربطش میدن به شانسو بدبختیوووو غمو غصه... میدونی محکم بودن سخته... اما سختتر از اون اینه که خودتو نگه داری.....

اینو بدون که همیشه در انتهای تنهاییا خداییست که داشتنش جبران همه نداشتنیهاست...

 

خب من دیگه برممممممممممممممممممم  تا هزار سال بعد..... ههههه الان پشتیبان قلمچی زنگ میزنه دهنمو صاف میکنه......

 

عزت زیاد

یا حق

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

سیلوممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

سالاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

هی دل غافل از سر تا ته وبلاگو بگردی یه دونه جا پیدا نمیشه که روش خاک نشته باشه.. هی دل غافل دیگه عمره میگذره این نیز بگگذرددددددددددددددد

این مهرنازم که منو کشته.. نمیاد اپ کنه نمیگه ابجی نازنیم کنکوریه گناه داره من بیام اپ کنم... همش میشینه لاست میبینه به منم نیشون نمیده میگه کنکور داری گریه اخه یه ادم انقد میشه بیرحم؟

ههه .. خدایی ولی کنکور عجب دهن سرویسیه ها.. ا ز الان رفتم رو ویبره واسه سال بعد البته نه اونقد زیادااا.. فعلا زیلکسم.. کلاسامونم که خدا رو شکر تموم شد.. اما به چه مصیبتی... وسط دهنمون جاده اسفالته کشیده شدددددددددددددددد تا خود لس انجلس هههههههههههههههههههههههه

تازه تو خیالبونم همه ملت بهمون میگفتن تجدیده شهریوری اخه خفت از این بالاتر منم هی زبون روزه دهنم وا میشدااااااااااااا هههههههههه

نمیدونم...اونروزی که پسریو دیدم که شاید ٨.٩ سالش بودش.. دم اذون بود روزه هم نبود.. خواهرش براش یه رانی خرید بهش گفت بخور.. اما اون به ابجیش گفت تو راضی یشی من جلو این همه ادم روزه داره بخورم؟؟؟

بعد فرداش.. ٢ تا دخترو دیدم ٢٠ ساله نیشته بودن تو پارک بستنی لیس میزدن..

دیگه خودتون دربارش فکر کنیددددددددددد

..

دوس داشتم بیشتر بنویسم... از همه چیز اما حیف نمیشه

بازم میاممممممممممممممممممممممم مهنازم مجبور میکنم...بیاد...

ملت زت زیاددددددددددددددددددددددددد

یا علی...

پ.ن: یه معذرت خواهی گنده واسه سایه و مارال جون.. ببخشیدددد از دوتاتون..قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

وقتی همه ی پروکسی های موجود در لپ تاپت بپکه و نتونی بری توییتر!گریه

اوه! وحشتناکه!ناراحت دل شکستهمی تونم بگم معتاد شدم به معنای واقعی! واقعا دنیاییه واسه خودش، پر از آدمای مختلف... خیال باطلولی خب من دلایل دیگه ای واسه رفتن اونجا دارم!مژه اینجا بگم فرناز می کشتم!نیشخند

البته من الان واسه شرح مصیبت نیومدم پست بذارم! راستش اومدم عکس عضو تازه وارد شده به خانواده مونو بذارم!مژه

خانوم ها، آقایان، این شما و این هم نیکی صادقی!!!!!قلب

 

خب فعلا حرفی نیست، تا آپ بعدی بای!قلب

 

پ ن. حرفای فرنازو جدی نگیرید خیلیزبان

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط مهرناز نظرات ()

سلام!!!!!!!!!!

خوبین؟

دلم واسه همتون تنگیده بود!

ببخشید اگر اپ نکردیم، فرناز که کنکوریه و ... مژهمنم که توسط سایتی به اسم توییتر از راه به در شدم و بیشتر وقتمو اونجا سپری می کردم!خجالتنیشخند

می خواستم وبلاگو چند روز پیش آپ کنم که از شانسمم سرور پرشین بلاگ بالا نمی اومد!عصبانی

کلا به شدت شرمنده می باشیم!نگران

خب چه خبرا؟

ما هم خوبیم، من هم تابستونو می گذرونم لاست می بینم، توییتر گردی می کنم...

راستی نماز روزه هاتونم قبول!لبخند ما رو هم دعا کنید لطفاقلب

 

راستییییییییییییی! یه عضو جدید به خانواده اضافه شده!هورا دختر عمه ام نیکی! هنوز سه روزشه! انقده ناز و گوگولیه! من که عاشقشم! قلبهنوز عکس درست ازش نگرفتم بذارم!

خب فعلا تا همین قدر، به زودی با آپای بیشتر می یایم!مژه

فعلا

به قول فری، زت زیاد!ماچ

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٦ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهرناز نظرات ()

خب سیلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

ما بلاخره اومدیممممممممممممممممممممممممممم

میخواستمممممممممممممممممممم رومو ببندم

اما به دلایلی نبستمممممممممممممم

این مهرنازم که هر روز از این ور به اون ور نمیاد یه دونه وبلاگو اپ کنه ... دل مارو شاد کنه

ههههههههههههههههههههههه

خب وبلاگو ایشلا دیگه زود زود اپ میکنیمممممممممممممممم

شرمنده نتونستیم بیایم به وبلاگاتونننننننننننننننننننننننننننن

تقصیر مهرنازه همششششششششششششششش

به من هیچ ربطی نداره

هههههههههههههههههههه

خو من بچه گنا دارم پیش دانشگاهیم شروع شده و دهن ما وسطش جاده سازی

از صب میریم با چند تا استاد سروکله میزنیم تا عصر

رسما دهنمونمون صاف میشه....

خب اینم یه نوعه زندگی دیگه..... این فشار وارده بر میگرده به دوران ماقبل تاریخ

در عصر حجر

که ملت به هم وارد میکرد

ههههههههههههههههههههههه

خب با اجازه

تا اپ بعدی فعلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

زت زایدددددددددددددددددددددددددددددددددددد

پ.ن : تروخدا از ما عصبی نشینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

هههههههههههههههههههههههههههههههههههه سلاممممممممممممممممممممممممم

خوبیم ملتتتتتتتتتتت! شما خوبینننننننننننننننن/

اقا هم من کلی امتحان داشتم هم مهرناز خانومممممممممم دیگه زندگیه باید سوختو ساخت..........

اصلا امتحان نهایی نبود که از ما گرفتن ...... تیزهوشان بود.... رسما دهنمونو سرویس کردن.....

کلی میشینی درس میخونی بعد میریی سر امتحان میبینی ای  دل غافل از حاشیه پشت کتاب قیمتشو از تو پرسیدن...... لامصبیا نمیدونم چه در کشتگی با ما دارن اینطور کردن دیروز یه اس برام اومد نوشته بود قراره امروز ساعت ١١ جلو اداره اموزش پرورش کل تجمع بشه ولی خب مادر محترم نذاشتن بریم ما هم نرفتیم  و عین بچه ادم نیشستیم سر جامون.......گریهنیشخند

الانم که دیگه امتحانامون ته کشیده و تموم شده و مخ ما  هم نم کشیده مهرناز حان هم صبح تا شب در حال تفکر بر روی پروژه های عظیم ...عینک رسما ترکونده

دلم میخواد یه هیجانی بدم به زندگیممممممم دیگه از شیطنت هم خسته شدم البت نه زیاد اما دلم میخواد یه کار جدید بکنم ..... یه کاری که خیلیا جرئتشو ندارم اما نمیدونم چی.......

 

هه تازه مهرناز ناقص نه ببخشید کم توان هم شده رفته بودیم پارک جنگلی این پیچید پاش نپیچید یا هر 2 شون پیچید و مهرنازمونم پیچیدو .......پاش نابود شد هه چه خبر بانمکی بود نه؟

اقا کلاس های پیش دانشگاهیمونم از 14 تیر شروع میشه.....ه منم قراره دهنم سرویسشه

جامجهانیم که داره شروع میشه و منم که مرده فوتبال نمیدونم چی کارش کنم دلم میخواست برم افریقای جنوبی اما نشد ....... دیگه محصلیه و هزار دردسر دلم میخواددددددد که  ساحل اج برنده شه اخه دیدیه دروگبا رو خیلی دوست میدارم هههههههههههههههه المانم حذف شه بخندیم با رفقا ووو ..........

خوب دیگر ماا برفتیم زت زیادددددددددددددددددددد

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

هههههههههههههههههههه

رکورد شیکوندم یه ماهی هس اپ نکردم همینطور پیش بره تمامی دوستان و رفقا ازبنده و خواهر گرام  طلب  حلالیت میکننن تا چندی بعد....

آقا به جون خودم هی میگم لامصب بیا اپ کن هی حسش نمیاد هی اون وسط مسطاا میره سرکشیو دیگه خلاصه کسی نی جمعو جورش کنه

الانم که دارم  اپ میکنم ساعت ۵:٣٠ صبح < امروز قراره همگی یه گله بریزیم کلک چال( پارک جمشیدیه)  من هم شادم مشخصه؟........؟

اما خوب من از خواب پاشیدممممممممممم مثل همیشهههههههه بیشینم درس بخونم ضایع شدم برای همین اومدیم پیش سیستم عزیز....نیشخند

روزی روزگاری آقا جاتون خالی ما پاشیدیم بعد مدرسه با بچه ها پیچوندیم رفتیم پارک .... کار زشتی نکردیم اما خوب دیگه ادم که نمیشه با رفیقاش یه جا بشینه و ساعت ٣ بعد از ظهر فقط ملتو نیگا کنه البته که شما میدونین ما اهل تیکه نیستیم.......

آقا در پایان های وقت اداری خودمون !!!!!! یهو یه دختر خانوم........ زلیخا مانند به سمت ما اومدن:  فیسش میخورد بچه بدی نباشه اما ما با هوشیاریمون فهمیدیم که عضو یه باند مخوف و یک دختر فراری هستشش.. تعقیبشم کردیم اما به جایی نرسیدیم گم شد لامصب

اخه ما کلی بهش تیکه انداختیم منم  خیلی چرتو پرت گفتم اما اون فحش هم نداد و هرچیم من میگفتمو بچه ها میخندیدین نیگا معنی دار میکرد میگفت فکر کردی خیلی خوشمزه ای ..... هههههههههههه منم گفتم : .... بسوز.. آره..خخخ

بعد اخرش که دکش کردیم من یهو از دهنم پرید بش گفتم خدافظ عزیزم ..... به خانوادت سلام برسونیا.. آرا گفتم خانواده برگشت یه نیگا پرمعنی کرد که والا من گفتم الانه که  ما رو ......  اما اون بعد سرشو انداخت پاییینو رفت

خب ما هم که باهوش فهمیدیم ا ز ایناس که دختران جوان زیباروی جامعه رو گول میزنه

ههههههه

آهان فوتسالو بگو........ منو ببخشید که همتونو ناامید کردیممم... من به عنوان کاپیتان تیممون باس خودمو بکشم.. روم سیا.. ما چهارم شدیم و بعد از مسابقه که خسته و افگار بودیم مربیمون اومد گفت شما تیم اخلاق قراره بشید همون موقع منم به یه تختی که تو رختکن بود یه چند تا لگد وحشتناک زدمو رختکنو.و اوردیم پایین

یعنی ستم از این نمیشه سر یه  گل شانسی حریف سر یه گل خوشگلکه من زدمو قبول نشد الان مستقیم دوم شده بود........

ای خدا.................... تازه مهرنازمون با دانشگاشون رفتن اردو.. ابیانه کوفتش نشه الهیی اما یه نمه اشکال نداره الانم اونجاسو داره عشقو حال میکنههههههه

خوب این چند وقتم عمرا بشه بیام امتحانات معرفی... امتحانات دوره ای... خسته شدم اما خوب درسو باس خوند کاریش نمیشه کرد...

مهرنازمونم پروژه و کارو اردو مسافرت و صفا..... اونم وقتی براش نمیمونه

بازم ببخشید بخاطر دیرکرد..

فردا. دوشنبه هم باس جلو ١٧٠٠ نفر بحرفم اعتماد به نفسم فضایی شده ١٧٠٠ نه ١٧٠ ها..

خوب ما برفتیم

زت زیاد همه.............................

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٩ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط فرناز نظرات ()

هههههههههههههههههه

سلاممممممممممممممممممممم منم خوبم مرسیییییییییییییی چقد وبلاگگگگگگگ خاک الود شده؟ اه من چرا نمیتونم شما رو ببینم؟نیشخند

اوه فدای خودمو ابجیم بشممم خیلی فعالیم فک کنم تا چند روز دیگه شخصا خود برادر پرشین بلاگ وبلاگ ما رو به دلیل اینکه فوق العاده فعال و پربینندس بده هوا!!!!

چقدددددددددددددددددددددددددددد باحالهههههه که فقط خوش باشی ! بیخیالللللل تو فضا برا خودت هر کار بکنیییییی!( البته نه هرکاریا!!)

دوست دارم تو همین دوران بمونم اوج بیخیالی و خوش بودن البته برای بعضیا تو سن ما عشق درد اور شده اما برا ما نچ این وصله ها به ما نمیچسبه!

وقتی که تو راهرو میدیی فوتبال باززی میکنی  تو مدرسه شاخ بازی در میاری معلما رو اسگل میکنی از نرده ها لیز میخوری مدرسه رو میپیچونی با بچه ها از مدرسه انقد راهو میپیچونی تا با رفقات بیشتر  باشیوقتی از پنچره سرویس اویزون میشی و ملتو سرکار میذاری  وقتی کل مدرسه رو به هم میریزی و در آخر وقتی دختر خوب و ارومی هستی که همه از دستت راضین عالیه نه؟نیشخند

اوخ یادم رفت چند روز پیش مامان یکی از پیش دانگاهیمون فوت کرد خیلی بد بود اونروز حال همه خفن رفته بود  تو شیشه! بدتر از همه این بود که دختره  شبش با مامانش قهر کرده بود و فرداش وقتی رفته بود خونه دیدش که مامانش ...

میدونی وقتی ادم یه چیزی رو اره قدرشو نمیدونه و وقتی از دستش میدهه میبینه چی داشته !

خوب همه ما اینو میدونیم اما همه زدیم تو رگ بیخیالی و فقط به خودمون فکر میکنیم

اقا پس فردا مسابقه فوتسال داریم پای ابرو در میون اگه مقام نیاریم خیلی خز میشیم و  دیگه خوب تو مدرسه همه میگن میبینین گروه اینا  فقط باد دارن و قیف میان! بعد دیگه خوب ما هم تاب میشیم دیگه!

خوب راستی یادم رفت مهرنازمونم حالش خوبه بعد کلی فک زدن تازه یادم اومد بسکه من عاشق ابجیمم دیروز خونه تنها بودیم هرچی گگفتم بیا خواهر  من زنگ بزنیم از بیرون برامون غذا بیاریم گفت نه مامان دوست  نداره این کارو نمیکنیم اقا دهان ما رو رسما سرویس کرد  اخه مامانم  دوست نداره شب یه برادر بیاد دم خونه و به من پیتزا بده ! اخه مگه چه عیب داره من که سر به زیرم خواهرم  هم جدی اینطوری هست منم که خوب میشناسین.... ! پس مشکل کجاست؟

خوب ما دیگه باس فلنگو ببندیم ما رفتیم تا بعد زت همتون زیاد!

پی نوشت: هیچی .. حرفی نداشتم الکی نوشتم دور هم باشیمنیشخند

 

نیشخندoH man he is coOl! NO?what do u think?yeah

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٧ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

خب سلاممممممممممم! یه سلاممممممممممممممممممممم پر از انرژی !

از اونجایی که من بچه فوق العاده مودبی هستمفرشته اومدیم مرام کشی کردیم و برای اولین آپ ٨٩ ریش و قیچی رو به دست خواهر خانم دادیم !

نمیدونم خودماااا در مورد آپ کردن یه کم لمس شدم مثلا من میرم وب ....نیشخند! باس بشینم هی بخونم بخونممم بسکه دخترم مستعده زود زود آپ می کنه اما من چی ؟ موی بلند روی سیاه ناخن کثیف واه واه و واه و باز هم واه!

آقا تو این ١٢ روز عید چه چیزا که نگذشتتتتتتتتتتتتتتت! ورداشته بودن به ما پیک داده بودن آخه لامصب یه چیزم نداشت که رنگ کنیم انقدرم سخته که خدا می دونه الانم که روز ١٢ در خدمتون هستیم نشستیم و داریم تکالیف درس فوق العاده مسخره عربی رو حل می کنیم !

 الانم که بریم مدرسه باس بریم کلی کپ بزنیم ستمو میبینین کوفت آدم میکنن عیدو!

خیلی ناراحتیه که عید داره تموم میشه از اونجایی که پدر محترم به ماموریت کاری رفتن از ۴ عید به بعد جایی نه مسافرتی  هیچی نیشستیمممممممم فقط رفتیم تا پارک دم خونه و برگشتیم اخی دلم برای خودم ریش شد به احتماله قوی ١٣ هم خونه میمونیم تا نحسیش گیر کنه تو حلقوممون!

از اینا بگذریممممممممم تا حالا دیدی آدم یکی رو انقد به خودش نزدیک حس میکنه که تصور میکنه بینشون چیزی جز محبت نیست اما وقتی ذات طرفو میگیره میمونه تو کفش که چه راحت جلو تو قربون صدقت میره و پشتت چه حرفا که نمیزنهههههه! امیدورام این سال نویی حداقل این اخلاقو ترک کنن!

خب این اولین آپ بعد عید دعا کنین امسال دیگه زود زود بیام، منم نیام آبجی بزرگه در خدمتتون هست!

سال نوتون پس و پیش مبارکککککککککک

ماهی هاتونو  اذیت نکینین گناه دارن! من با ماهیامون ور رفتم یکیشون مرد همون روز اول!گریه ماهی خودم بودااااااااااااااااااااااااااااااااا گریه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٢ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

الان حدود ۴ ساعت و ١٨ دقیقه به تحویل سال نو مونده و من جلوی کامپیوتر در حالی که دارم با شیرین حرف می زنم تمام حوادث و خاطره های سال ٨٨ رو تو ذهنم مرور می کنم.

خاطرات خوش و خاطرات بدی که در طول سال ١٣٨٨ داشتم دارن تک تک تو ذهنم رژه می رن. از استرس کنکور و قبول شدن تا شکستن دل من، فرو ریختنم بر زمین.

یادم نمی ره چه جوری خوردم کرد. چه جوری منو شکست. چه جوری تا چند وقت کار من گریه بود و افسوس برای دو سال از بهترین سالای زندگیم که فدای اون شد.

فراموش نمی کنم جلسه ی کنکورو، اضطراب حاکم بر همه و روزی که من از فرط خوشحالی تو قبول شدن تا صبح نخوابیدم.

فقط که همینا نبود.

لحظات خوبی که با عزیزام گذروندم. ۵ تا آدم خوب که برگشتن پیش خدا.  یکی رویا بود دوست من و یکی دیگه شون یه دختر دبیرستانی بود که من تو فروم می شناختمش. و یه نی نی که قراره ۶ ماه دیگه تو ماه تولد من، از آسمون بیاد پیش زمینی ها! دوستای جدیدی که تو فروم پیدا کردم. شیرین، نسترن، کیمیا، مهتا، عارفه، نسرین، یگانه، محبوبه، فرزانه، متینه، یاسمن و... عزیزایی که منو با خوشرویی تو جمعشون راه دادن و ما باهم خیلی چیزا رو جشن گرفتیم و واسه یه سری چیزا ناراحت شدیم.

دانشگاه که شروع شد و من با وارد شدن بهش وارد بعد جدیدی از زندگی شدم. خیلی ها رو شناختم . چیزای جدیدی رو تجربه کردم.  

و البته عزیزی که با اشتباهش دل منو شکست.

اتفاقات ریز و درشت دیگه، انقدر زیادن که  نوشتن همشون تا خود سال تحویل وقت می گیره!

خب حالا  حدود ٣ساعت و ۴ دقیقه دیگه به سال تحویل مونده.

احساس عجیبی همه ی وجودمو فرا گرفته. با فکر اینکه می خوام همه ی این اتفاقا رو پشت سر بذارم و از اونا فقط به عنوان خاطرات تلخ و شیرین یاد کنم، دلم می لرزه. قلبم می گیره. اما تسکینش می دم  و  دلگرمش می کنم. بهش می گم ببین این یه سال جدیده، یعنی یه فرصت دیگه برای دوباره از اول شروع کردن. یه شانس جدید برای بهتر شدن. به خودم قول می دم که آدم بهتری بشم.  قول می دم که دیگه به آسونی دل نبندم. قول می دم که قلبمو بازیچه ی دست این و اون نکنم.  قول می دم از اون فرصتایی که خدای خوبم در اختیارم گذاشته بهتر استفاده کنم. دختر خوبی باشم و به اطرافیانم خالصانه عشق بورزم. بدون اینکه در مقابل ازشون چیزی انتظار داشته باشم.

نمی دونم دیگه چی بنویسم....

چن تا دعا واسه آخر سال

خدایا، خدای خوب من تو همیشه در همه ی شادی ها و غم های ما ما رو می بینی. همیشه تو سختی ها کمکمون می کنی. کمکمون کن که امسالو با خوبی شروع کنیم و با موفقیت و شادی به پایان برسونیم. غم و ناراحتی رو از ما دور کن. کمک کن که مشکلاتمونو حل کنیم و به سختی ها غلبه کنیم. کمکمون کن که به خودمون بیایم. ارزش واقعیمونو پیدا کنیم و کاری نکنیم که از ارزشمون کاسته بشه.

و کمکمون کن که هیچ وقت فراموشت نکنیم.

الهی امین

سال نو مبارک

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهرناز نظرات ()

سلاممممممممممممممممممممممممم خوبستینننننننننننننننن!

اول از همهههههههههههههههه بنده فوق العاده متشکرمممممممممم به خاطررر تبریکات خاطر همتونو می خوام بد فرمههههههههه!

شرمنده دیر اپ کردیم مهرناز که کارای دانشگاهش فوق العاده زیاد شده و من هم درگیر کارهای مدرسه دیگه زندگی محصلیو کاریش نمیشه کرد

آقا بدبختیو میبینین؟ تا روز آخر باس بیایم مدرسه روز پنجشنبه آخر سال برامون امتحان گذاشتن بباورتون میشه اصلا اینا مخشون خرابههه!

انقده این هفته اعتراض کردیم دهنمون صاف شد اما به علت دیکتاتوری شدید مدیرمون .......... لغو نشد خبببببببب اما منم متاسفانه گلوم جر خورد ...

ولی خب ما فردا نمیریم مدرسه و امتحانم نمیدیم!  مگه اینطوری هستیم؟ عر عر عر؟

تازه  بدترررررررررررررررررررر یه عده از بچه هامون دارن فردا هم میان وای دلم یخواد کتکشون بزنم تا صاف شن ...... ولی بچه که زدن نداره خیلی نمره انظباطمون درس حسابی بیایم هم این کارو بکنیم دیگه ... بدم میاد از این شیرین بازیا

آقا امروز ۴ شنبه سوری به علت اخلاق کاملا دخترونه ی من !!!!!!!!! بابام اجازه نمیداد هیچ وقت ترقه ، بمب، موشک و مواد محترقه بگیرمو در کنم اما امسال نمیدونم چی شده.... اجازه دادن برم بخرمم!!! 

خب من الان خیلی شادم اخه خودتون که میدونینی ترقه هم چیز خوبیه!  ولی من انقد وجدان دارم نندازم زیر پای کسیااااااااااااااااااااا مگر ...

تازه بعد عیدم مسابقات فوتسالمون شروع میشه دارم پرواز می کنمممممممممم وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلی خوبه نه خیلی وقته درس حسابی بازی نکردم ...

.....

دیدی بعضی ادما شدید به تو یا کمکت احتیاج دارن اما نمیتونن با خودشون کنار بیان و انقد غدن که کمک قبول نمی کنن تو چی کار می کنی

خب ملت محترم تا اپ بعدی زت زیادددددددددددد

هههههههههههههههه

شاد باشید همچو گا همچو من برین حالشوو ببرین زتتونم زیادددددددددد

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

سلام! اگر گفتین امشب چه شبیه؟

نمی دونید؟

خب فردا چی؟ می دونین فردا چه روزیه؟

اوا! یعنی نمی دونین؟ تعجب

چه بد!

عیب نداره خب من می گم!

.

.

.

خب امشب شبیه که مامان یه دختر بچه ی ١ سال و ۵ ماه و ١۴ روزه برای اولین بار تنهاش می ذاره و اون مجبور می شه که شبو پیش مامان بزرگ مهربونش و عمه های عزیزش بمونه. اونا با لبخندای معنی دار می خوابوننش.

دم دمای صبح یه فرشته از آسمون می یاد پیش مامان دختره. و چند روز بعدش مامان و اون فرشته  می یان پیش دختر کوچولو. دختر کوچولو فکر می کنه فرشته هه اومده مهمونی و با خوشحالی باهاش بازی می کنه  اما بعد از چن ساعت می بینه که نه! فرشته هه رفتنی نیست! بدتر از اون می بینه که مامانش به اونم مثل بچه ی  خودش داره رسیدگی می کنه و دیگه اون موقع است که جیغش می ره هوا!

خب فهمیدین چی شد؟

نفهمیدین؟

خیلی خب! بذار بقیه شو بگم:

بعد از یه مدتی دختر کوچولو می بینه که نه! فرشته هه به اون بدی هم نیست! مامانش به اونم خیلی توجه می کنه! پس کم کم به فرشته هه نزدیک تر می شه و با هم همبازی می شن. بعد از یه مدت می فهمن که خیلی همدیگه رو دوست دارن و تا حالا دوستی و محبت بینشون کم که نشده، روز به روزم بیشتز می شه!

خب حالا فهمیدین؟

بازم؟

خب بذار معرفی شون کنم: دختر کوچولو اسمش مهرنازه و اون فرشته کوچولو رو هم بعدا بهش گفتن فرناز!

فهمیدین چی شد؟

آفرییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین!

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امشب شب تولد فرناز جووووووووووووووووووووووون منه!

فرناز جون تولدت مبارک عزیزمممممممممممممممممممممممم!

الان ١٧ سالت پر شد! ایشاللا ١٢٠ سال دیگه هم روش عمر کنی!

تولد تولد تولدت مبارک!

مبارک مبارک تولدت مبارک!

اینم مهمونی که من به افتخار خواهر جونم برپا کردم:اینم حرکات موزون:

همه دست بزنن :

فرشته ی من تولدت مبارک! اینم کادوی من به تو:

بذارین یه عکسم بگیرم که خاطره ی امشب بمونه:

***************

پی نوشت: چون فردا نمی تونستم بیام نت، امروز آپ کردم!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهرناز نظرات ()

هههههههههههههههههههههههه سلام

بخند تا دنیا به روت بخنده خوب از اول همه بهم می گن زهر مار نیشتو ببند اما من خوب باس به خودم روحیه بدم

چیطورین شما؟ میبینی چه ستاره سهیلی شدم فدای خودم بشم رو زمین که بند نیستم باس تو آسمونا دنبالم گشت

ببخشید دیر اومدم البت ابجی بزرگه جور ما رم زد تو رگ اما خوب مرام کجا رفته نمیشه که تا آخر عمر چتر باقی موند

ههه همه فک کردن عاشق شدم یا ییهو اخلاقم دخترونه شده اخه یکی نیست بگه برادر من خواهر من زرت .... زهی خیال باطل....

جاتون خالی زدیم تو خط معنویات پاشدیم با بروبچ رفتیم قم و جمکران صفایی به روح دادیم .... انقد جالب بود دو سه بار که بپیچونم مچمو گرفتم تازه خادم های حرم هم هی به من تذکر میدادن:

خانوم هیس

خانوم ساکت

خانوم موهاتو بکن تو

خانوم اینجا جای این کارا نیست

هههه من که ارومم نمیدونم اینا از کجا بهونه گیر اوردن دختر مردمو بچزونن

یه بار عین بچه ادم گرفتم نشستم رو سکو یهو دیدم هی دو تا خادم از اون ور حیاطجمکران دارن میدووون و هی یه چیزی می گن اومدم دم درمون گفتم: خانوم موهاتو بکن تو و درست رفت کن.

بابا به پیر به پیغمر دم دستشویی بودیم سایلنتم بودیم منتظر رفقا دیگه قیافم گول زننده بود ههه...

خیلی جالبه نه؟ اخلاق منو مهرناز خیلی با هم فرق داره همه می گن تازه قیافه هامونم ١٨٠ درجه متفاوته فقط از قدهای رشیدمون(ای جان قدمون تو حلقومتون) ملت می گرین نسبت داریم

هههه

اقا پس ا ز تکاپوی بسیار بلاخره تونستیم مقام ارازل و اوباش مدرسه رو هم به خودمون اختصاص بدیم.... تو این عمر ١٧ ساله ارازل و اوباش_ پرخاشگر_ زلزله_ پررو_ بی ادب_ زبون دراز_سردسته گروه اشرار و .. شناخته شدیم فقط موندم این همه مدال افتخارو کجای این زرین قبا بیفکنیم

خب شرمنده دیر ششد ... سعی دارم زود زود بیایم اگرم نیومدیم شما تو تب ما بسوزین میایم ...

ههه

زت زیاد یا حق

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط فرناز نظرات ()

سلام چطورین؟

می دونم که این وبلاگ حدود یکی دو هفته است که داره خاک می خوره!

ببخشید فرصت نشد بیایم اپش کنیم. هم من هم فرناز!

خب یه ترم دیگه شروع شد و من که با ناامیدی به افتادن مخصوصا تو درس کارگاه مقدمات طراحی معماری فکر می کردم، به طرز عجیبی فهمیدم که این درس رو پاس کردم!تعجب

ترم جدیدمون هم از ١٧ بهمن رسما شروع شد! باورتون می شه؟! تعجبدر حالی که سال بالایی ها واسه خودشون خوش می گذروندن، ما ترم دومیا از خروسخون تا شب تو دانشگاه بودیم و جاهای مختلف رو برداشت می کردیم! ناراحتکابوسی بود! بعدم هفته ی دوم با کلی ضرب و زور تعطیل کردیم ولی استاد محترم در راستای پیشرفت توانایی های ما در برداشت بهمون یک عدد پیک شادی اعطا کرد تا حلش کنیم!نگران

داشتم فکر می کردم من اگر چند ماه پیش تو انتخاب رشته، کد دانشکده ی هنرهای زیبا رو بالاتر از شهید بهشتی می زدم، الان احتمالا بیشتر حال می کردم!خیال باطل

بگذریم!

خب فرد مذکور در پست قبلی هنوز هم داره راه خودشو ادامه می ده و منو به شدت ناراحت و دپرس کرده! لطفا بازم دعا کنید....دل شکسته

بازم بگذریم!

سال ٨٨ چه زود داری می ری! واسه من که خیلی سال خاطره انگیزی بودی! البته تا وداع با تو سه هفته ی دیگه مونده. سه هفته ای که مطمئنم بازهم واسم پر از خاطره اند.

خب دیگه نمی دونم چی بنویسم. هنوز یه نویسنده ی قابل نشدم. به بزرگی خودتون ببخشید!خجالت

فعلا تا آپ بعدی،

خداحافظ!

************************

پی نوشت :

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهرناز نظرات ()


Design By : Pichak